چشم هايت را که ببندي، من هم رفته ام

دوست دارم بدانم تو چه حسّی داری وقتی نگاهش می کنی؟! وقتی که به تلویزیون خیره می شود؛ چشم هایش را ریز می کند ؛ سرش را آرام و آرم تکان می دهد و گاهی دستی به سرش می کشد و به چیزی نامربوط ( در همان عالم پیری اش ) می خندد. می خندد و به زیبا ترین و شیرین ترین موجود عالم تبدیل می شود. وقتی بی تابانه قدم می زند و از پنجره بیرون را خیره نگاه می کند. وقتی با قدم هائی کوچک آرام، از این سر خانه به آن سر می رود و هیچ نمی گوید ( که در حقیقت کلمات را گم کرده) ( کلمه ای نمی داند. ) وقتی که آرام پلک هایش را می بندد و مکثی می کند و دوباره بازش می کند. شاید به آرزو های زیبای محالش فکر می کند که اگرچه محال؛ اما زیبائیش حسرت به دل هر آدمی می اندازد.
پوست چروک خورده ی لطیفش مرا یاد تو میاندازد.
بغلش که می کنم؛ قهقه ی خنده ای سر می دهد که مرا از خوشحالی به گریه می اندازد.
نگفتی که چه حسی داری؟
یاد اولین روزی می افتم که زمینی شدم و دلنتگی و دوری ات؛ شرورانه آزارم می داد.
( یادت باشد؛اگر در تمامی آسمان ها و کهکشان ها؛ آسمان من و تو همسایه ی هم درآیند؛ پرچینی هست که، ستاره هایمان را جدا می کند. پس به بهانه ی گم شدن ستاره ات، به آسمان من سرک نکش. )
دفتر یادداشت ها
14/8/84
من اسم این همه کتاب و نویسنده هاشون رو قاطی می کنم...
سرود درد، سرود سرد، سرود سپید، سرود رگبار، مرصادالعباد، سیرالعباد الی المعاد، به قول پرستو، از زبان برگ...
17/11/84
بسامد قطع... تابع کار...
چرا هرچی بیشتر می شناسمت بیشتر ازت بدم میاد؟!!
9/12/84
بسیار امید بود در طبع ام ای وای امید های بسیارم
بدبخت شدم... گاوم زائید... قبض موبایل مامانم اومد...
قبض موبایل رو بچسبم یا نیروی محرکه القائی رو ؟ :ی
21/12/84
بینش 3
وصیت نامه ی امام : ما باید بکوشیم که اخلاق کاخ نشینی را از این ملت بزداییم، اگر بخواهید ملت شما جاوید بماند و اسلام آن طوری که خدای تبارک و تعالی می خواهد در جامعه تحقق پیدا کند، مردم را از خوی کاخ نشینی پائیین بکشید. خود کاخ نیشینی این خوی را می آورد. آن خوی کاخ نشینی مضر است، خودش مضر نیست، لکن خود او این خوی را به دنبال دارد....
واج آرائی حرف " خ "
6/1/85
نمی دونم چند درصد پایتخت نشین ها، ظرفیت و فرهنگ "پایتخت" نشینی رو دارن!!!
استثنائی هم وجود داره بینشون؟
حالم از این رقابت های بچه گانه بهم می خوره ، که قراره شهرستانی ها جای بقیه رو تو دانشگاه ها تنگ کنن..
عجبا....
من مجبورم به خاطر یه کلاس کوفتی که فقط تو تهران برگذار می شه بکوبم بیام تهران !!!
آدم ها نا شکرن !! تهران تو نقشه ی ایران به اندازه ی یه نقطه است...
16/2/85
یکی این کتاب ها رو از جلوی چشام ورداره... وگرنه همین الان آتیششون می زنم
ی ی ی ی ی ی ی ی ی
27/2/85
But without you all im going to be is Incomplete
اوی کنکور
اوی دانشگاه
با شمامااااااااا
7/3/85
من از این گرمای تابستون، از این سرمای کولر متنفرم...
26/3/85
نمی دونم چرا استرس ندارم زیاد.. :ی طبیعی نسیت ها...
1/4/85
نه مثل اینکه استرس افتاده به جونم...
اه بچه ... برو دیگه... ولم کن
5/4/85
باز هم دارد از آن بالا نگاهم می کند... دستم می لرزد.. می داند که در دلم چه می گذرد...
شاید دوست داشتنش را به رخ ام می کشد...
خجالت می کشم
و دوباره لال می شوم...
دوستان دعای خیرتون رو شب کنکور از ما دریغ نکنین !!!
چه زود آئينه ام زنگار بست..
( 3شنبه... شب... ساعت 12:30 )
یه چیزی رو فهمیدم...
اونقدر ها که فکر می کردم عزیز دردونه ی خدا نیستم...
کاش لااقل مطمئن بودم داره از اون بالا نگاهم می کنه...
تعجب می کنم، چه طور ممکنه به خودم بگم: نه خدا همیشه بنده هاش رو دوست داره... وقتی که حتی خودم حالم از خودم بهم می خوره...
خدا حتی اگه من رو بیشتر از خودم دوست داشته باشه، محاله که بتونه تا اینجا تحمل کنه !!!
دلم دیگه نمی خوداد.. دلم بالشت خیس نمی خواد.. بالشت های خیس تو شب های بلند... خوش به حال جسمم که شب ها مجبور نیست این روح کثیفم رو تحمل کنه...
کثیف... خودخواه.. احمق...بچه...
دلم برای شیدای کوچک تنگ شده...حاضرم همه چیزم رو بدم..یه لحظه به شیدای کوچک سابق برگردم...
کاش می شد دوباره بزرگ شم.. دوباره رشد کنم... دوباره شکل بگیرم...
نمی خوام بخوابم... دوست دارم بیدار بمونم... تا صبح... دلم برای اتاقم تنگ می شه...
خدایا، بگو.. تو بگو چی بنویسم... بگو بنویسم...تو فقظ بگو...
تو رو خدا، می خوام با صدای بلند گریه کنم.. مثل بچه ها...
نزن... خدا نزن... دارم داغون می شم... خدایا بسه... تمام روح ام درد می کنه... امشبه رو خوب نواختی ... ولی اینطوری زخماش یادگاری می مونه.. هممم !! اونوقت من می شم یه شیدا ، با یه عالمه یادگاری از خدا.. پر از زخم برای عبرت سایرین...
بزن ....لااقل یواش بزن..
تو روح ام رو می زنی ... من جسمم رو... من خودم رو...
اصلا شاید دارم خودم می زنم.. آره ... نکنه اینا خودمم ؟
تو رو به بزرگی ات قسم.. من رو اینجا تنها نذار... من رو تنها نذار..من هیچ ام..هیچ... می زنی و میری کجا ؟ ... نگام کن... گوشه های روح ام رو تو چشمای قرمزم ببین..
شاید دوست داری چادر سرم کنم و بایستم و نماز بذارم... باشه
.
.
.
.
.
دوست دارم امشب تا صبح باهات حرف بزنم...
انقدر می نویسم تا دست هایم خسته شود... دست هایم که خسته شد.. با چشم هایم می نویسم..
برایت با چشمان قرمزم می نویسم... برای روح مشترکمان... همانگونه که تو بر روح من نوشتی...
گفتم روح مشترک... آه ... چه طور تحمل می کنی ؟ درد را می گویم... لعنت بر من...
امشب می خواهم تا صبح با تو باشم... نرو.. همین جا باش...
وقتی می روی انجا تاریک می شود، دلم به تو خوش است، نرو، خواهش می کنم، نگذار خوابم ببرد... می سوزد
اصلا....روحم را بردار، مال تو، بگیرش، از من بگیر...
تو که می دانی، وقتی می روی، من حتی از خودم هم می ترسم.
این ها را برای تو می نویسم خدا!! مال تو.. این کاغذ ها را بردار، بگذار توی صندوقچه ات!!
نگذار خوابم ببرد... بزن.. محکم بزن تا بیدار بمانم، بزن، بسوزان، نگذار بخوابم، نگذار پستی خود را فراموش کنم..بگذار بنویسم... اگر ننویسم گم ات می کنم... حالا که اینجا هستی... کنار من، نمی گذارم بروی... می نویسم که بخوانی...
اصلا بگو چگونه بنویسم که راحت تر بخوانی؟! می خواهی آرام برایت بخوانم تا چشم هایت را ببندی؟ من برایت می خوانم..چشم هایت را ببند، من آرام زمزمه می کنم.. فقط نخواب، تو هم بیدار باش، نمی خواهم گم ات کنم...
اما دوست دارم هم بنویسم و هم بخوانم.. اعتراضی که نداری؟... بنویسم بهتر است، می دانی چرا ؟ ( می دانی بر منکرش لعنت )
چون مکتوب است، همیشه می ماند، یادگاری، برای من و تو...!!
و تو بگذار لای نامه های دیگر! اما گم نکن، یک خط قرمز گوشه اش می کشم تا با بقیه قاطی نشود..خط قرمز... بگذار با چشم هایم خط قرمزی بکشم... این هم یادگاری دیگر !!
تو می توانی کمکم کنی... ( تنها تو البته ) اگر بخواهی !! اما خوب تو همیشه همه چیز های خوب را می خواهی..
هروقت سر کلاس می گفیتم : اگه خدا بخواد، سعیدیان می گفت : خدا می خواهد، شماها نمی خواهید..
خوب.. من که می خواهم... تلاش می کنم... چه کسی مانع است؟
حالا که همه خوابیده اند پیش من باش... امشب بیا تا صبح حرف بزنیم، یعنی من برایت حرف بزنم، تو همه ی حرف هایت را زده ای.. تک تک جملاتت را بر روی روح ام نوشته ای!!
می خواهم بگویم که متاسفم...متاسفم که طوری نبودم تا به من افتخار کنی... متاسفم چون بهترین ات نبودم... و تلاش هم نکردم... به خاطر تمام بچگی هایم متاسفم..
دارد خوابم می برد... چه کنم... چرا کمکم نمی کنی بیدار بمانم؟ دستانم توان نوشتن ندارند
پس بگذار بخوابم و خوابت را ببینم... خواهش می کنم.. حتی از خواب هم می ترسم!! بیا با هم بخوابیم...
حالم خوب نیست بگذار سر بر روی زمین ات بگذارم آرام با چشم هایم برایت بنویسم.. دردم را و احساسم را..
جانمازم را جمع نمی کنم.. آنجا مال تو..
.
.
.
.
شيدای کوچک
چند شبه که اسمون سرخه ( منظورم از سرخ این رنگیه ٬تو آسمون شب به این رنگی می گن سرخ ديگه ؟ مگه نه ؟ )، با ابر هائی که راهشون رو گم کردن و اومدن رو زمین .. !!!!
دیشب اونقدر مه غلیظ بود و آسمون روشن، که اتاقم با تمام اجزاش به وضوح دیده می شد !!!
دیشب باز دوباره، تمام خواسته و آرزو م از کل دنیا، شده بود آرزوی داشتن یه جاروی جادوگر، که بتونم سوارش بشم ، باهاش تو آسمون پرواز کنم، بدون هیچ حفاظ و حصاری !!!
از اون بالا برای همه دعا کنم.... که امسال براشون بهتر از پارسال باشه ( یا لااقل به بدی پارسال نباشه )
نا شکریه اگه بگم پارسال سال بدی بود... تجربه همیشه خوبه ... تجربه های سخت و خاطره های درداور ..
عیدی امسال من، تجربه های پارسال ام بود ....
دوست دارم با همه مهربون باشم ... تا اونجائی که دل ام رو نشکونن ...
همه رو دوست داشته باشم و منتظر باشم اون ها هم من رو دوست داشته باشن ( چه خوش خیالم :
)
به پارسال که فکر می کنم :
تمام آهنگ های سال گذشته تو ذهنم ریتم می گیرن
It's all about us… In You I can trust… It's all about us…
خیلی از کلمات و لحن ها و آهنگ ها، تو ذهنم، رنگ دارن!!!
Craving …!! I only want what I can't have, I only need what I don’t want...
I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is, INECOMPLETE
باز هم دلم می گیره ... باز بچه شدم .. ( شیدای کوچک!!! ) باز تمام غم های دنیا رو کردن تو دل " نخود حجم " من !!!
خدابا به امید تو !!
( این پست چقدر داره شاعرانه و عشقولانه می شه .. !! من چرا انقدر دارم مشکوک می زنم
)
راستی یه چیزی !!! ( نمی دونم چه طوری باید عنوان کنم !!!! بگم هدیه ؟؟ بگم دعوت ؟ )
صاحب یه وبلاگ جدید شدم !! ( صاحب هم که نه
) یه دوست من رو شریک کرد !!!!!
در شیدا ی کوچک !!
یه فال از حافظ براش ( برای وبلاگ ه ) گرفتم تا به عنوان اولین پست ، توش بنویسم !!! ( ببخشید ولی فکر می کنم حافظ زیاد با ما پارتی نداره ... )

«به نام الهه پاک»
شيدا جان! سلام
حالا که به دنبال اين همه شب و روز در هم پيچيده و تکراری چيزی نميبابم٬ حالا که در ازدحام اين همه آدم که راه می روند و انگار فقط خود را می بينند خودم را گم کرده ام٬ حالا که تا چشم کار می کند به قول خودت « دنيا پر از آدم هائی ست که ديوار حوصله مان را کوتاه کرده اند» ٬ حالا کهه من دوباره پس ار مدت ها٬ در خالی روز ها و شب هايم٬ تنهائی عميق دست هايم را حس می کنم٬ چشم هايم را می بندم و فکر می کنم. فکر می کنم و به جای اين همه اتفاق جور وا جور٬ رويای قشنگی می سازم .
شيدای خوبم! باورت نمی شود٬ به هيچ کس هم نگفته ام؛ من هم می ترسم؛ از اتفاق های نيفتاده می ترسم٬ از همه چيز های نيامده٬ از تقدير٬ حادثه ی ناگزيری که در فردا به انتظار ايستاده است. صادقانه اعتراف می کنم که می ترسم... از اين همه سرنوشت مهجول و به سکوت پناه می آورم. به امنيت خالی از هياهوی بودن ... به سکوت کوتاه ترين فاصله تا خدا ...
نمی دانم چرا. ولی گاهی حس می کنم انگار مرا نمی بيند. انگار در ميان اين همه آدم مرا گم کرده. آنقدر صدايش کرده ام ولی جوابی نمی دهد. مگر خودش نبود که می گفت : « بخوانيد مرا تا اجابت کتم شما را » پس چرا جوابم را نمی دهد ؟ چرا مجابم نمی کند ؟
اين روز ها برايم دردآورترين روزهاست..هروقت دلم بگيرد به خيابان و با خود می گويم : خيال فراتر از واقيعت است ... و بعد نگاهم راه می رود تا انتهای عبور..
خيابان هميشه شلوغ است و پر همهمه. پر از همهمه ی آدم های عجول که راه می روند و حرف می زنند و من انگار با همه غريبه ام.. با اين همه همهمه آفتاب از خواب بر نمی خيزد. هميشه ابری ست آسمان ... ولی حتی بارانی نمی بارد بر شهر زمستان زده ی نفرينی !!!
گاهی آنقدر پرم از حرف های نا گفته که دلم می خواهد بنشينم تا صبح هی گريه کنم. هرچه که نگفته ام بگويم. اما تا لب می گشايم لال می شوم همه ی حرف ها گم می شود در قطره های اشک...
گاهی اوقات می نويسم... نامه ای بی مخاطب ... سکوت را می نويسم . خاطره های گم شده را٬ شعله های خاموش رو و آرزو های از دست رفته را. روز ها و شب هائی را که در گذشته جا گذاشته ام. شادی ها و غم ها را٬ رسيدن ها و نرسيدن ها را٬ بهانه های قشنگ برای دوست داشتن را و گونه های پرتقالی و احساس نيامده و راه های مجهول را ..
شايد نيمه شب است يا غروب يا هروقت بی تفاوت ديگر؛ دلم گرفته است٬ نه از جاده های مه گرفته٬ نه از گردنه های صعب٬ نه از دشواری گام ها... و نه حتی از بازی غريب روزگار؛ از اين هوای سرد و آواز های يخ زده ی کلاغ ها. چرا اين همه به درازا کشيده شد؟ زمستان را می گويم. طولانی تر از هميشه٬ عذاب آور تر از هميشه٬ دلم هوای سفر کرده.
سفر بهانه ی خوبی ست تا از تراکم اين همه درد بگريزم. اينجا در انبوهی اين همه سنگ٬ اين همه عادت٬ اين همه تکرار٬ اين همه مرده ی متحرک و اين هم ديوار که قد می کشند خيلی هنر کرده باشی به زنده مردگی دل خوش کنی. بايد بگريزم آنجا٬ آن خيلی دور ها شايد بشود در امنيت جنگلی بکر به دور از هياهو زندگی کنی. کسی چه می داند. شايد آنجا بيابی کسانه که در چشم هايشان می توان به روشنی ستاره رسيد.
دست خودم که نيست. ابر ها در چشمم بيتوته می کنند بهانه ی گريسن خالی شبانه هايم نيست٬ شوم ناکی حادثه ايست که مرا به کوچه گردی اين شهر پرت می کشاند. می نشينم و دعا می کنم که جهان را آنطور که دوست دارم بسازم.
همه ی شمع های تاريخ را روشن کرده هم و تنها نشسته ام و دست به آسمان بلند کرده ام. می خواهم گريه امان هيچ دختر بی سرپناهی را نبرد. کولی ها روز خانه ی گم شده شان را بيابند.پدر دوباره باز گردد.دعا می کنم که دخيل همه ی آرزو ها باز شود. زمان به گذشته باز گردد. ( تا تو نيز شايد تابستان نحس را فراموش کنی ) ( و اگرچه سخت بود ... می دانم شيدای من!! )
ولی می ترسم٬ می ترسم دوباره برسم به حالا ( برسيم به حالا ) و من بمانم و اين همه دست دعا و دلواپسی.
خدا کند که زمان بايستد...اميد به روشنی صبح٬ به هرچه حس ناپيدا٬ ... اميد به آسمان ها
آنقدر بيهوده دويده ام که نای نفس زدنم نيست. ديگر تمام کرده ام عزيز!!! حس می کنم که گم شده ام یا شادی هايم را گم کرده ام. ديگر نگران هيچ چيز نيستم. هروقت دلم بگيرد به دنبال چيز هائی می گردم که نيست و انتظار می کشم...
اما نه انتظار هم از من خسته شده است. اميد به نور٬ به آسمان..
غربتم را جا می گذارم در اين روز های آخر سال. .. غم هايم را٬ اشک هايم را. ولی کاش ديگر بهاری نبود. کاش زندگی به همين روز های آخر سال ختم می شد.
بامداد چهازشنبه ۱:۱۲ نيمه شب
دوست دار تو ...

کاش ٬ می شد يه روز صبح از خواب بيدار بشم
و
تمام تعفُّناتی رو که تو اين ۲ سال به خوردم رفته٬
( و يواش يواش داره می شه پوست و گوشت تنم )
اونقدر بالا بيارم که ...
که بشم دوباره يه نينيه!!!!!!! واقعی.
(
)
مي ترسم
حتي از تو
از اون چيزی که اسمش رو گذاشتم تو !!
حتي از اوني كه هميشه پشت سرمه .. تو هم مي بينيش هيوا ؟
هيوا سايه مه!!
حتي از اون سايه ی روی ديوار كه اسمش رو گذاشتم بابالنگ دراز
حس مي كنم زير پوستم يه لايه ترس ريشه كرده... تو رگ هام به جاي خون، ترس جريان داره...
تك تك سلول هاي بدنم در تزس زاييده مي شن و با ترس تغذيه مي شن و مي ميرن...
حالم داره به هم مي خوره ،
اينجا چقدر نا امن ه !؟
چقدر سر و صداست ... گوش كن .. هيوا، همه دارن در آن واحد با هم حرف مي زنن؛ هيچكي هم به حرف اون يكي گوش نمي ده ...
هيوا .... اون دو چيز رو يادته ؟ که می گفتيم زندگی رو نابود می کنن؟

می ترسم ما هم نابود شيم ...
( ترس ؟ شک ؟)
( هيوا دستت رو بده به من اينجا تاريکه من جائی رو نمی بينم.. )
سيده شيدا
من قصه بلد نيستم شب يلدا براتون بگم ... !!
غم هاتان کوتاه تر از يک آن، و شادي هاتان به درازاي شب يلدا.
يلدا، ميلاد مهر / ميترا ـ خداوند خورشيد و پيمان ـ بر مهر و مهريان خجسته باد.
روز بر رسيده و شب بر سر دست آمده
اما امشب نه هر شب است
امشب شب يلداست
امشب بايد از هر چه روشنی و سرخي است برداريم ؛
در کنار هم بنشينيم و بگذاريم که
دوستي ها ،
سدي باشند در برابر تاريکي .
بنشينيم و شاد باشيم و بگوئيم و بخنديم
و بگذاريم هر چه تاريکي است ، هر چه سرما و خستگي است
تا سحر از وجودمان رخت بربندند .
تا صبح يلدا بيداری را پاس بداريم ؛
و سرخي انار را
اسلحه اي سازيم براي نبرد با ظلمت
تا صبح راهي دراز است ...
يک٬ جلوش تــــا بی نهايـت صفـــــر ها....
( نگین : اااااااا
چقدر زیاد، Time گرفتم ، خوندنش 10 دقیقه بیشتر طول نمی کشه
!! )
یکی بود،
یکی نبود،
غیر از خدا هیچ چی نبود،
هیچ کی نبود :
زمین ها بود،
آسمان ها بود،
ستاره ها، خورشید ها،
مشرق ها، مغرب ها،
فضای جهان بی آغاز، بی پایان،
و در این گوشه،
آفتابی در میان،
پیرامونش، ستاره ای، ستاره هائی، پروانه وار، در گردش،
و مجموعا : یک " منظومه ".
و در آن گوشه، یک منظومه ی دیگر،
و در گوشه ی دیگر، یکی دیگر،
و یکی دیگر،
و دو تا و ده تا و صد تا و هزار تا و یک میلیون و یک میلیارد و تا . . . ،
کسی نمی داند چند میلیارد، میلیارد، میلیارد . . . ! ،
๏๏
یک عددِ " یک " روی کاغذ بنویس،
هر چقدر می تونی، جلوی یک، صفر بذار،
صفحه ات که تمام شد، صفحه ی دیگر بگیر،
کاغذت که تمام شد، کاغذ دیگر بخر،
دواتت که ته کشید، دوات دیگه وردار،
جوهرت که تمام شد، جوهر دیگر بخر،
وقتی دستت خسته شد،
از دوستت خواهش کن که او صفر بذاره،
دست او که خشته شده، تو باز ادامه بده،
تو که، غذا می خوری، او صفر ها رو بذاره،
وقتی تو صفر می گذاری، او غذاشو بخوره،
شب که می شه، به نوبت بخوابین،
تو صفر بذار، او بخوابه،
وقتی که لو بیدار شد، تو بخواب او صفر یذاره
پیر که شدین، به بچه هاتون بگین کارتونو دنبال کنن
آخرهای عمرتان،
وقتی دیگه پیر ِ پیر شدین،
یک لحظه دست از کار بکشین :
روز اول فقط دو تا بچه بودین،
فقط باد بودین که صفر بذارین،
حالا دو تا پیر زمین گیر شده این،
فقط می تونین صفر بشمارین،
باز بچه شده این،
مثل روز اول شده این،
اون روز ها بزرگ تر ها دلشون براتون می سوخت،
نازتون می کردن، پرستاریتون رو می کردن، گاهی مسخره تون می کردن،
و حالا کوچکتر ها،
چون حالا بچه تر شده این،
حالا بچه ی پیرین،
بچه ی ریش و پشم دارین،
هشتاد سال، نود سال، صد سال راه رفته این،
صد سال کار کرده این،
از سال ها و سال ها و سال های عمر گذر کرده این،
از آخر کار رسیده این به اول !
باز بچه شده این،
خاک بودین، خوراک شدین،
لقمه ای در دهان بابا،
لقمه ای در دهان مامان،
ذره ای تو دل مامان،
ذره ای تو پشت بابا... ،
مامان و بابا با هم عروسی کردن،
آن ذره و این ذره با هم یکی شدن،
آن " یکی " " تو " شدی،
تو دل مامان
مثل یه تخم مرغ، تو دل مرغ،
با گرمی تن مامان، با خون بدن مامان.
تو زنده شدی، تو بزرگ شدی،
مثل یه تخم مرغ، زیر پر های مرغ.
نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت،
مامان دردش گرفت:
" تخم را شکستی "
" یک هو، بیرون جستی " !
افتادی تو گهواره،
چشات نمی دید،
گوشت نمی شنید،
پاهات نمی رفت،
دستات نمی گرفت،
مغزت کار نمی کرد،
هیچ چی نمی فهمیدی،
هیچ کس را نمی شناختی،
تو گهواره افتاده بودی
فقط سه کار بلد بودی :
1- شیر میکیدن ، 2- زیرت شاشیدن، 3 - گریه کردن !
صد سال گذشت،
چشات نمی بینه، گوشات نمی شنوه، پاهات نمی ره،
دستات نمی گیره، مغزت دیگه کار نمی کنه، هیچی نمی فهمی،
هیچ کس را نمی شناسی،
تو بسترت افتاده ای،
فقط سه کار را بلدی :
1- . . . ، 2- . . . ، 3- . . . !
بعد می میری،
میندازنت تو دل زمین،
باز خاک می شی،
از تو هیچی نمی مونه،
" تو " می مونی،
آدمیزاد دور می زنه،
مثل زمین، مثل زمان، مثل بهار، مثل همه چیز :
آب، گل، درخت، زمین، ستاره، خورشید، منظومه ها، کهکشان ها،
همه ی جهان !!
هیچ بودی، خاک بودی، دور زدی، هیچ شدی، خاک شدی .
از تو چیزی که می مونه :
کاری که کردی می مونه،
هر کاری کردی می مونه،
... کاری اگر کردی، می مونی !
■ ■ ■
حالا بشین، بچه ی پیر،
شماره ی ستاره ها، منظومه ها به چند رسید؟
" یک " جلوش چند تا صفر ؟
صد ملیون صفر؟ یک میلیارد؟ صد میلیارد ... ؟
نمی توانی بشماری،
" یک " ، جلوش صد متر صفر؟ یک کیلومتر؟ صد کیلومتر؟ صد فرسنگ ؟
هر چه که هست، ضرب ش کن در هرچه که هست،
هرچه که شد باز ضرب کن در هرچه که شد،
هی ضرب کن، هی ضرب کن.
صفحه اگر تمام شد، صفحه ی دیگر بگیر،
کاغذ اگر تمام شد، کاغذ دیگری بخر،
جوهر اگر تمام شد ...
دستت اگر خسته شد ...
خواب ... خوراک ... دوست ، ادامه ... ، بچه ها ... ،
شماره ی ستاره ها، منظومه ها، تمام چیز های جهان به چند رسید؟
" یک "
جلوی یک، صفر ها ،
هزار تا صفر ؟
یک میلیون صفر؟ یک میلیارد ؟
صد کیلومتر ؟ صد فرسنگ ؟
از جلو ِ " یک "، صف ِ صفر، تا به کجا ؟
آن سر شهر ؟ آن سر کوه ؟ تا دریا ؟ تا صحرا ؟ تا به افق ؟
تا ... آن سر دنیا ؟
ته دینا ؟
نه، نه، تا همیشه، تا همه جا،
تا هر کجا که جا باشه،
تا جائیکه تو بتونی بشماری،
بتونی جلو " یک " صفر بذاری .
■■■
شماره ی گیاه ها،
پرنده ها، خزنده ها، چرنده ها،
آدم ها، فرشته ها،
زمین ها، آسمان ها،
ستاره ها، خورشید ها، منظومه ها،
دیده ها، ندیده ها،
پست و بالا،
زشت و زیبا،
خوب و بد ها ،
هرچه که هست،
هر چه که تو این دنیا ست،
هر چه که دنیا اسمش ه،
همه ی جهان، همه ی وجود، همه اش همینه !
معنی عالم همینه :
شماره تمام چیز های جهان،
چه آشکار و چه نهان،
چه در زمین، چه آسمان,
جماد ها، نبات ها،
جانوران، آدمیان،
ستاره ها، خورشید ها، منظومه ها،
شماره ی تمام هستی همینه :
" یک "
جلوش،
_ تا بی نهایت _
صفر هــــا،
■■■
ببین :
فقط " یک " عدد ه ،
ببین :
فقط " یکعدد " ه ،
به غیر " یک "، هرچه که هست،
_ چه ده، چه صد، هزار، هزار، چه میلیون، چه میلیارد، چه بیشمار _
شماره نیست، هیچ نیست،
هستند، اما نیستند.
نیستند، اما هستند.
" صفرند " ! یعنی : " خالی " اند .
" هیچ " اند،
" پوچ " اند،
بی " معنی " اند،
یک " عدد " خشک و خالی هم نیستند،
" نیستند " !
زیرا، فقط " یک " عدد ه،
چونکه، فقط " یکعدد " ه،
اما همین " صفر "، جلو " یک " که نشست . . . ؟؟؟ !!!
وقتی صفر ها، جلو " یک " می نشینند،
" یک " را صد ها و میلیون ها و بیلیون ها می کنند،
اما صد ها و میلیون ها و میلیاردها،
فقط " یک " است،
صد ها " یک "، میلیون ها " یک "، میلیارد ها " یک " . . .
زیرا،
فقط " یک " عدد ه،
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه،
یعنی :
دوتا یک، سه تا یک، چهار تا یک، پنج تا یک، شش تا یک، هفت تا یک،
هشت تا یک، نه تا یک،
ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، شانزده،
هفده، هجده، نوزده و بیست.
سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود و صد . . .
دویست، سیصد، چهارصد، پانصد و ششصد و هفتصد و هشتصد و
نهصد و هزار، میلیون و بیلیون و تریلیون و کاتریلیون . . . و همه
فقط
" یک " است و بقیه صفر !
■■■
توی حساب:
فقط " یک " عدد ه،
تو این عالم :
فقط " یکعدد " ه !
بقیه هرچه هست،
صفر است،
همه صفر اند،
هیچ اند،
پوچ اند،
خالی اند،
" صفر " : یک دایره ی تو خالی،
دور می زند و آخرش می رسد به اولش و . . .
هیچ !
همین !
فقط،
یک است و جلوش _ تا بی نهایت _ صفر ها،
صفر: خالی، پوچ، هیچ !
وقتی بخواد " خود " ش باشه،
تنها باشه،
وقتی بخواد فقط با صفر ها باشه،
اما وقتی جلو " یک " بنشینه . . . ؟!
وقتی بخواد فقط برای " یک " باشه،
از پوچی و از تنهائی در بیاد،
همنشین " یک " بشه ؟!
■■■
تو بچه جان !
بچه ی 9 ساله، 10 ساله !
که هیج بودی، خاک بودی، خوراک شدی،
هشتاد سال دیگر، نود سال دیگر، یک بچه ی پیر می شی، هیچ می شی،
خاک می شی،
دور می زنی،
دایره ای،
بی جهت، بی معنی، تو خالی :
باز از آخر می رسی، به اول،
مثل صفر،
وقتی برای خودت زندگی کنی،
وقتی بخوای فقط برای " خودت " باشی،
تنها باشی،
وقتی بخوای فقط با صفر ها باشی،
عمر تو، یه خط منحنی، روی خودت دور میزنه،
مثل صفر،
باز از آخر می رسی، به اول !
می مونی، می گندی،
مثل مرداب، مثل حوض !
بسته می شی، مثل دایره،
مثل " صفر "!
اما اگر جلوی " یک " بشینی . . . ؟
اگر بخوای فقط برای " یک " باشی،
از پوچی و از تنهایی در بیای،
همنشین " یک " بشی . . . ؟ !
باید برای دیگران زندگی کنی .
عمر تو مثل یک خط افقی پیش میره،
مثل راه ،
مثل رود،
وقتی از " خودت " ، دور بشی،
از آخر، به آبادی می رسی، مثل راه
از آخر، می ریزی، به دریا، مثل رود!
اما اگر جلوی " یک " بشینی،
اگر بخوای فقط برای " یک " باشی،
از پوچی و از تنهایی در بیای،
همنشین " یک " بشی،
باید برای دیگران "بمیری"،
عمر تو، مثل یک خط عمودی، بالا میر ه،
مثل موج،
مثل طوفان،
مثل یک قله بلند مغرور،
تو تپه ها،
مثل درخت سرو و آزاد،
تو خزه ها
_ که رو به خورشید میرویه،
به آسمان قد می کشه _
مثل یک " انسان بزرگ "، یک " شهید "،
یک " امام "،
تو گرگ ها، تو روباه ها، تو موش ها، تو میش ها،
که " پا میشه "، که "می ایسته " ،
بپا خیزی، بیایستی !
تو صفرها،
مثل " یک "!
■■■
بلــــه،
فقط " یک " عدد ه،
فقط " یکعدد " ه ،
شماره ستاره ها، منظومه ها،
زمین ها، آسمان ها،
شماره تمام چیز های عالم،
" یک " ،
جلوش تـــا _
بی نهایـــت _
صفــــرها !
" یک " ی هست،
" یک " ای نیست،
غیر از " خدا "،
هیج چیز نیست،
هیچ کس نیست .
من ندانستم که شيدا همچو مار و اژدهاست
می گفت : چرا دیگر نمی نویسی؟ این لوس بازی ها دیگر چیست؟؟ همچُِن تو را بزنم که سفره مانند بر زمین پخش شوی !!! خر !!
خب، باشد بابا !!!
می نویسم !!!
می گفت : گندت بزنند !!! این هم شد نوشتن ؟؟ چاپ وصیت نامه ات خوشایند تر می نمود، سخنانی این چنین چیست دیگر؟؟
خب، باشد !! د ِ !!! جور دیگری خواهم نوشت !!
می گفت : همچون پیر زن ها نشسته ای و کامنت هایت را می شماری؟؟ به گمانم کسی برای 2خط از تراوشات ذهنی شما کامنتی نخواهد گذاشت !!!!
خب، ( این یکی دیگه توهین بود
) مرا کشتی، 4خط خواهم نوشت !!!
می گفت : تو واقعا نمی دانی که من هنگام خیره شدن به مانیتور چشمانم پژمان شده و سوزش می گیرد ؟؟؟ مرض داری که با قرمز و نارنجی می نویسی؟؟؟؟
خب،
!!!!
می گفت : همیشه بد سلیفه بودی از زمانی که یادم هست بدسلیقه بودی این چه آهنگ مزخرفی ست ؟؟؟ ماندم که از بهر چه برایت کامنت می گذارند ؟!!!!!
خب؛ بابا
...... بَ ه َ
!!!! بیا .. !! این دفعه شما بنویس و سفارش یده تا من برایت آپدیت کنم
.... !!!!!!!
می گفت : هاااااااااااا ای که گفتی Update یعنی چـــــــــــــــــه
؟؟؟؟



![]()
بابا من که تو دنيا يه دونه بيشتر سارا و مهسا و مرضيه و شکوفه و مينا و کچل و بابا لنگ دراز ( هاااا هيج کدومتون که نمی دونين باباليگ درازم کيه
) ( بابا لنگ درازم تکه ) ( سکرته ) ( هاا ای که گفتی سکرت يعنی چه ؟؟ ) ندارم !!!
از هرکدومشون يه دونه دارم فقط
!!!
مرضيه نظرت در مورد يه دوستيه اجتماعی چيه ؟؟؟


( يه اصطلاح جديد از مرضيه : فلانی خيال می کنه آخر نهضتيه
)
چندی پیش به همراه سارا اینا و خاندان گرام، به مجلسی نزول اجلال کردیم
!!! مجلسی که در هنگامه ی شام، از هوا تکه های مرغ به بشقابمان پرواز می کرد و در صورت غفلت بشقاب مربوطه با دیس عوض می شد
!!! ( تنها سارا داند که چه گویم ) برایم بسیار جالب بود
!!!!
انشاءالله دفعه ی بعد شما را هم خواهیم برد
!!! ( به حول قوه ی الهی )
دخترکم؛ سارا
؛ برگ از درخت خسته می شه٬ پائیز بهونه ست !!!
راستی می شه عقاب بود و مثل کلاغ زندگی کرد ؟؟؟؟ ( چرا که نه ) می شه مرد بود و گریه کرد ؟ ( 100% ) !! می شه گرگ بود و شکار نکرد ؟؟؟
![]()
عفاب کجا ... کلاغ کجا ..... !!! گرگ کجا ..... شکار نکردن کجا ... !!!
ب َ ه َ
!!!!!
چند روز پیش داشتم یه یکی از دوستان می گفتم
یادم میاد خیلی خیلی وقت پیش ها وقتی که شاید 7 -8 سالم بود؛ یه روز با مامانم گفتم : دوست ندارم دیگه برم مدرسه دیگه درس رو دوست ندارم زودتر بزرگ بشم !!! ( شاید تو ذهنم این بود که اگه بزرگ بشم و شوهر کنم اونوقت می تونم بدون اجازه ی مامانم هرچقدر بخوام پفک بخرم و بخورم ) ( خدای من ، پفک .....
!!!!!! )
مامانم خندید و بهم گفت : بزرگ که شدی متوجه می شی همین سال ها شیرین ترین روز های زندگی ت بوده !!!
به و لله که اون موقع نفهمیدم مامانم چی گفت !!! شاید سعی نکردم بفهمم !! یا اینکه مامانم باید کمی بیشتر توضیح می داد ، و یا شاید باید فقط زمان می گذشت !! و بلا خره هم گذشت !!
سارا کچل بشی الهی
!!
دی شب وقتی مادرم و مریم جون رفتن خرید نیلوفر رو گذاشتن پیش من ( 2 دبستان ه
)
می گفت : درست که تموم شد بریم بازی !!! گفتم درس من 1 سال طول می کشه تموم شه !! این کتابا رو می بینی ؟؟؟ ( به کتاب های روی میزم که انگاری همون لحظه تازه از یه کیسه گونی تخلیه شده بودن روی میز اشاره کردم ) این ها رو باید بخونم !!! گفت : ااااوووووووه !!!
یادم افتاد که باید وظیفه ی انسانی خودم رو به جا بیارم و بهش بگم قدر این روز هاش رو بدونه چون هیچ وقت بر نمی گرده (
)
بهم گفت :
من دوست دارم جای تو باشم ، آخه تو دیکته ات خوبه من دیکته ام فقط 1 بار 20 شد
گفتم : شهاب هم مثل تو املاش افتضاح بود؛ اما حالا که بزرگ شده خوب شده املاش !!! من دوست دارم برگردم به اون سال هائی که همسن تو بودم و مثل اون مو قع ها شب موقع خواب کتاب بخونم !!! گفت : من از خواب بدم میاد یعنی از شب بدم میاد دوست دارم همیشه روز باشه تا بازی کنم و بپربپر کنم از مدرسه و درش هم خبری نباشه ! !!
راستی می خوام یه کتاب بنویسم :" همّوشَه
... يُخ؛ هوچ وقت ؛ شهری که از خودم براش تنفر در وکنم
"
( بار دیگر؛ شهری که دوست می داشتم )
تنها سارا و مرضيه می دانند که "در درون خسته ام چه می گذرد"

